تبليغاتX
"دل های آسمونی ، چشمای بارونی"
"دل های آسمونی ، چشمای بارونی"

میلاد مسعود امام رضا(ع)

تولد امام رضا(ع)


نامهاى امامامام رضا(ع) در سال 148 هجرى قمرى يعنى حدود (1250) سال پيش در شهر مدينه به دنيا آمد. پدر ايشان امام موسى بن جعفر(ع)، يعنى امام هفتم شيعيان و مادرشان بانويى بزرگوار و خردمند به نام (تکتم) يا (نجمه) بود. امام رضا(ع) در همان سالى زاده شد که پدربزرگ ايشان، يعنى حضرت امام جعفر صادق(ع)، به شهادت رسيد.
نام ايشان (على ) است، ولى بر اساس شيوه اى که در ميان اعراب مرسوم است، به وى (ابوالحسن) مى گفتند. اين گونه اسمها را (کنيه) مى نامند. علاوه بر نام و کنيه، گاه عنوان ديگرى نيز به افراد مى دهند که آن را (لقب) مى گويند. امام هشتم داراى لقب هاى متعددى است. از جمله معروف ترين اين القاب، (رضا)، (عالم آل محمد)، (غريب الغرباء)، (شمس الشموس) و (معين الضعفاء) است. ناميدن هر فرد به اين نامها، يعنى اسم، کنيه و لقب دليل خاصى دارد. گفته اند که وى را به اين جهت (رضا) لقب داده اند که خدا از او راضى است.
دوران کودکى و جوانى امام در مدينه گذشت. اخلاق نيکو، دانش فراوان، ايمان و عبادت بسيار از ويژگى هايى بود که امام را مشخص مى ساخت.

شخصيت اخلاقى امام


ادامه مطلب
نوشته شده در 88/08/06ساعت 12:20 توسط (یاسین) |

پند های پدرانه...

روزي لقمان به پسرش گفت:

امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي.
اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي!
و سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!
پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم
چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمي دير تر و کمتر غذا بخوري
هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي
در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستي کني و در قلب آنها جاي گيري
آن گاه بهترين خانه هاي جهان مال توست

نوشته شده در 88/06/15ساعت 7:52 توسط (یاسین) |

میهمانی خدا

به میهمانی خدا می رویم. قلبهایمان را بهتر از قبل لباس  تقوا بپوشانیم و بهترین خصلت خود را بعنوان سوغاتی در حریری بپیچیم و پیش خدا هدیه بریم و وقتی به خانه اش رسیدیم شباهنگام روبرویش بنشینیم و فقط نگاهش کنیم او خود از نگاهمان خواهد خواند.

مولای یا مولای...

درد فراق سخت است و ما نا شکیب. در این ماه ما را درس شکیبایی بیاموز. درس شکر گذاری آموز. درس بندگی بیاموز و چون آخر ماه شد، بقچه ای از رحمت و برکتت را آذوقه راهمان کن آنچنان که سال آینده هم با تاج بندگی میهمان تو شویم...

نوشته شده در 88/06/07ساعت 8:1 توسط (یاسین) |

عید مبعث مبارک...

از بعثت او جهان جوان شد

گیتی چو بهشت جاودان شد

این عید به اهل دین مبارک

بر جمله مسلمین مبارک

Image Hosting

نوشته شده در 88/04/28ساعت 16:21 توسط (یاسین) |

"ایستگاه خدا"

با غ بهشت و سايه­ي طوبي و قصر و حور                 با خاك كوي دوست برابر نمي­كنم      حافظ

"ايستگاه خدا"

قطاري كه به مقصد خدا مي­رفت لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:مقصد ما خداست كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق را توامان بخواهد؟

كيست كه باور كند كه دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟"

قرن­ها گذشت. اما از بيشمار آدميان جز اندكي برآن قطار سوار نشدند.از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم مي شد. قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا سبكي قانون راه خداست. قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت:اينجا بهشت است.مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست، مسافراني كه پياده شدند بهشتي شدند.اما اندكي باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت:درود بر شما راز من همين بود. آنكه مرا مي­خواهد در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري...

نوشته شده در 88/01/19ساعت 14:54 توسط (یاسین) |

امام صادق عليه‌السلام فرمودند:


1- بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگي و جوانمردي يافتم.

 2- و تندرستي و رستگاري را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه‏گيري (مثبت و سازنده) يافتم.
3- و سنگيني ترازوي اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهي به يگانگي خدا تعالي و رسالت حضرت محمد (ص) يافتم.
4- سرعت در ورود به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در كار خالصانه براي خداي تعالي يافتم.
5- و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پيش فرستادن ثروت (انفاق) براي خشنودي خداي تعالي يافتم.


6- و شيريني عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترك گناه يافتم.
7- و رقت (نرمي) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگي و تشنگي (روزه) يافتم.
8- و روشني قلب را جستجو نمودم، پس آن را در انديشيدن و گريستن يافتم.
9- و (آساني) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه يافتم.
10- و روشني رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب يافتم.

11- و فضيلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزينه زندگي زن و فرزند يافتم.
12- و دوستي خداي تعالي را جستجو كردم، پس آن را در دشمني با گنهكاران يافتم.

13- و سروري و بزرگي را جستجو نمودم، پس آن را در خيرخواهي براي بندگان خدا يافتم.

 14- و آسايش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در كمي ثروت يافتم.
15- و كارهاي پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شكيبايي يافتم.


16- و بلندي قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش يافتم.

17- و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهيزكار يافتم .

 18- و آسايش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسايي يافتم.
19- برتري و بزرگواري را جستجو نمودم، پس آن را در فروتني يافتم.
20- و عزت (ارجمندي) را جستجو نمودم، پس آن را در راستي و درستي يافتم.


21- و نرمي و فروتني را جستجو نمودم، پس آن را در روزه يافتم.

22- و توانگري را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت يافتم.

 قناعت توانگر كند مرد را خبر كن حريص جهانگرد را
23- و آرامش و همدمي را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن يافتم.
24- و همراهي و گفتگوي با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخويي يافتم.

25- و خوشنودي خدا تعالي را جستجو نمودم، پس آن را در نيكي به پدر و مادر يافتم.

 
مستدرك الوسائل، ج 12، ص 173 - 174، ح 13810

 


نوشته شده در 87/08/23ساعت 15:27 توسط (یاسین) |


  • خدای مهربون؛ دوست دارم از منظر تو ببینم، تا ببینم آنطور که تو می‌بینی.
  • خدای آسمونا و زمین؛ دوست دارم خواست خود را کنار بزنم تا خواست تو در من جاری باشد و بخواهم آنچه را که تو بخواهی.
  • خدای بخشنده؛ دوست دارم به سوی تو اوج بگیرم، بیشتر در معرض تو قرار بگیرم تا آن موقع که تکلّم می‌کنی من ظرف کلام تو باشم، و همراه کلام تو رهسپار اعماق شوم.
  • خدای عزیز؛ دوست دارم کلمه‌ای از کلام تو باشم و تو به وسیله من احقاق حق کنی.
  • خدای زیبا؛ دوست دارم آنطور که تو گفته‌ای حجاب‌های عمقی را کنار بزنم تا مجرای نور تو در اعماق باشم.
  • خدای بی همتا؛ دوست دارم بدانم که برنامه تو برای آینده چیست، آن را دقیقاً درك كنم، زیبایی‌هایش را دیده و خواص آن را دریابم، تا هم لذّت ببرم و هم جزو لشگریان تو باشم و عامل برپایی برنامه تو گردم.

  • نوشته شده در 87/08/13ساعت 14:29 توسط (یاسین) |

    الهی ...

    الهى عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه بايد كرد.

    الهى عارفان گويند عرفنى نفسك، اين جاهل گويد عرفنى نفسى.

    الهى اهل ادب گويند به صدرم تصرفى بفرما اين بى ادب گويد بر بطنم دست تصرفى نه.

    الهى در راهم، اگر در باره‏ام گويى لم نجد له عزما چه كنم.

    الهى آزمودم تا شكم دائر است دل بائر است‏يا من يحيى الارض الميتة دل دائرم ده.

    الهى همه گويند خدا كو حسن گويد جز خدا كو.

    الهى همه از تو دوا خواهند و حسن از تو درد.

    الهى آن خواهم كه هيچ نخواهم.

    الهى اگر تقسيم شود به من بيش از اين كه دادى نميرسد فلك الحمد.

    الهى ما را ياراى ديدن خورشيد نيست، دم از ديدار خورشيد آفرين چون زنيم.

    الهى همه گويند بده حسن گويد بگير.

    الهى همه سرآسوده خواهند و حسن دل آسوده.

    نوشته شده در 87/07/25ساعت 16:44 توسط (یاسین) |

    دیوار های شیشه ای

    ديوارهاي شيشه اي

    http://h1.ripway.com/klay/pics/20071108034.jpg

     
    روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.

    در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.

    ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.

    او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…

    پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!

    در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!

     

    میدانید چـــــرا ؟

     ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار،

    ديوار بلند باور خود بود !

    باوري از جنس محدودیت !

    باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور !

    باوري از ناتوانی خويش !


    ***

     

    اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند...

    نوشته شده در 87/06/03ساعت 12:6 توسط (یاسین) |

    انعکاس ...

    پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی !!

    صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!

    پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

    پاسخ شنید: کی هستی؟

    پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

    باز پاسخ شنید: ترسو!

    پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

    پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

    صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

    پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد.

    اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد داد.



    منبع: نشان لیاقت عشق

    نوشته شده در 87/04/03ساعت 12:27 توسط (یاسین) |

    من با خدا غذا خوردم!

        


    من با خدا غذا خوردم!

    پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرنـدگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنـه به نظـر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

    وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟
    پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا!
    پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب از او پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟
    پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!



    منبع: نشان لیاقت عشق

    نوشته شده در 87/03/29ساعت 16:45 توسط (یاسین) |

    به دنبال حقیقت ...

                 
    روزي غرق در فكر خود را در دياري يافتم دوردست و غريب
    ديدم كامل مردي در كنار من است ....

    با نگاهي مهربان
    به نرمي از من پرسيد:" چرا اينطور گرفته اي؟"
    گفتم:
    فكرم پريشان است.
    گفت:"شايد از من كمكي ساخته باشد."
    گفتم:
    به دنبال حقيقت ميگردم.
    گفت:
    "در خود فرو رو كليدش را در قلبت ميابي."
    چگونه؟
    "خيال هايت را كنار بگذار
    و
    نيتت ر ا خالص كن
    آن وقت حقيقت در قلبت ميتابد."
    پرسيدم:
    از كجا بدانم حقيقت است كه ميتابد؟
    پاسخ داد:
    "در اين مرحله
    اوليا وپيامبران را همه بر حق ميبيني
    و تفاوت بين اديان نميگذاري
    يعني به مرحله خود شناسي گام نهاده اي."
    مرحله ي خود شناسي؟
    "در اين مرحله ميداني كه
    از كجا امده اي
    چرا به اين دنيا آمده اي
    در اينجا چه بايد بكني
    وبعد به كجا ميروي."
    گفتم:
    نميدانم در اينجا چه بايد بكنم؟
    گفت:
    به وظايفمان عمل كنيم
    به ديگران خير برسانيم
    و بكوشيم انسان واقعي باشيم."
    انسان واقعي؟
    "بله, كسي كه
    به راستي دلسوز, نيك خو و نيك خواه باشد
    از شادي ديگران شاد شود
    و از غمشان غمگين
    و در پي ياري به ديگران باشد."
    چگونه؟
    با ديگران همان باش
    كه ميخواهي با تو باشند

    و هر چه بر خود نمي پسندي
    بر ديگران مپسند."
    گفتم:
    گفتنش اسان است...

    او ادامه داد:
    "...اما به كار بستنش دشوار."
    گفتم:
    نشيب و فراز زندگي
    گاهي عرصه را بر من تنگ مي كند
    و مطمئن نيستم که روزي به سعادت
    واقعي برسم
    گفت:
    "در راه حقيقت
    سعادت واقعي
    بازگشت به سرمنزل ازلي است"
    سر منزل ازلي؟
    بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم
    اما داناتر و مهربان تر."
    فكري كردم و پرسيدم
    اين همه را از كجا ميدانيد؟
    لبخندي زد و گفت:
    "عمرهايي تحقيق و تجربه"


    ....ممنونم
    حالم خيلي بهتر شد
    اما شايد باز سئولاتي داشته داشته باشم
    مي شود دوباره شمارا ديد؟
    با لبخندي مهربان
    دستي بر شانه ام گذاشت و گفت:
    "هر وقت كه بخواهي!!!
    من هميشه هستم"



    منبع : http://www.stabfa.coo.ir

    نوشته شده در 87/03/29ساعت 16:36 توسط (یاسین) |

    خدایا...

    امشب شب سختي است...

    كوزه هاي معرفت را مي بينم كه در دست مردماني است ... خالي ... دامن هاي نجيب شهر مضطرب و اما نگاه اين پايين ... رو به بالاست و نام تو را مي خواند.

    اشك هاي حلقه زده در چشمان كودك ديروز، خواب را مي شكند ... قلبم درد مي كند ... فرياد مي زنم و تو را عاجزانه فرا مي خوانم.


    ای خدایی که نمی خوابی ...

    سوگند دل كوچكم را ناچيز نمي شماري، مي دانم ... اما دلي شكسته، پايي خسته از راه و ملول از سختي مسير ... در پاگرد شب، منتظر امداد غيبي توست تا دستش را بگيري و تا ادامه راه با او باشي.


    ای خدایی که می شنوی !!!

    منتظرم !!!

    تا كمركش كوه ايمان بالا مي روم ... زلال معرفتي مي خواهم كه از شيريني اش فراموشت نكنم .


    ای خدایی که می بینی حالم رو !!!

    اين پايين، دستي بالاست، و نگاهي ... لرزان و بي رمق؛ آخرين رشته هاي اميدش به تو را مي گيرد، مي پيچد و در خود مي خرامد ... خدايا! به پاك ترين نور عالم« زهرا(س)» قسم ... تنهايمان مگذار.

    رفتن به طوفان بي انتهاي بلا، كار سختي است كه بي بودن تو، انجامش هلاكت است و رهيدنش فرصتي براي جبران مافات ... و تو ... بارزترين حلقه مفقوده ي انسان غفلت زده عصر مايي!


    خدايا !!

    تو را سوگند مي دهم به غربت غريبانه مهدي زهرا(س) ، دلي را كه اينجا در گوشه اي از هياهوي شهر بزرگ، به ياد تو مشغول شده را رها نكني و باران زيباي هدايتت را از سرش دريغ نكني.


    خدايا! ... مي دانم كه مي داني من چه مي گويم!

    ستاره اي از آسمان جدامانده ... نگاره اي از بوم سفيد عشق محو شده ... شايد هم هنوز ترسيم نشده و يا شاشد هيچكس نخواسته كه ان را بنگارد ... اما تو با نقشي جديد و طرحي ديگر، او را رسم كن و از دايره تعلقات الهي خويش محرومش مساز ... كه تويي والاترين نگارنده گيتي.


    خدايا! مي داني ...

    امشب شبي دشوار است، كه دل را آرامشي نيست بي حضور تو و دستي از فاصله اي نزديك ، ذهنم را متلاطم از حس غم ساخته، خوش نيستم .... خوش نيستم ... كه خوشي از دلم رخت بربسته، مگر اينكه تو اي خداي مهربانم، ستاره هايت را تكميل كني .

    من تنهايم ... بي تو بي معنايم ... مرا از تابش نور ستاره مهرت محروم مكن.

    =====
    منبع : ساعت عاشقی http://live-mahdi.blogfa.com/

    نوشته شده در 87/02/22ساعت 20:5 توسط (یاسین) |

    کاش...

    کاش وقتی زندگی فرصت دهد
     گاهی از پروانه ها یادی کنیم
    کاش بخشی از زمان خویش را
    وقف قسمت کردن شادی کنیم
    کاش وقتی آسمان بارانی ست
    از زلال چشم هایش تر شویم
    وقت پاییز از هجوم دست باد
    کاش مثل پونه ها پر پر شویم
    کاش وقتی چشم هایی ابریند
     به خود اییم و سپس کاری کنیم
    از نگاه زرد گلدانهایمان
    کاش با رغبت پرستاری کنیم
    کاش دلتنگ شقایق ها شویم
    به نگاه سرخ شان عادت کنیم
    کاش شب وقتی که تنها می شویم
    با خدای یاس ها خلوت کنیم
     کاش گاهی در مسیر زندگی
    باری از دوش نگاهی کم کنیم
    فاصله های میان خویش را
    با خطوط دوستی مبهم کنیم
    کاش با چشمانمان عهدی کنیم
    وقتی از اینجا به دریا می رویم
     جای بازی با صدای موج ها
    درد های آبیش را بشنویم
    کاش مثل آب مثل چشمه سار
    گونه نیلوفری را تر کنیم
    ما همه روزی از اینجا می رویم
    کاش این پرواز را باور کنیم
    کاش با حرفی که چندان سبز نیست
    قلب های نقره ای را نشکنیم
    کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
    چشم های خفته را رنگی زنیم
    کاش بین سکنان شهر عشق
    رد پای خویش را پیدا کنیم
     کاش با الهام از وجدان خویش
    یک گره از کار دل ها وکنیم
    کاش رسم دوستی را ساده تر
    مهربان تر آسمانی تر کنیم
    کاش در نقاشی دیدارمان
    شوق ها را ارغوانی تر کنیم
    کاش اشکی قلب مان را بشکند
    با نگاه خسته ای ویران شویم
    کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
    ما به جای ابر ها گریان شویم
    کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
    ما به جای ابر ها گریان شویم
    کاش وقتی آرزویی می کنیم
     از دل شفاف مان هم رد شود
    مرغ امین هم از آنجا بگذرد
     حرفهای قلبمان را بشنود


     

    نوشته شده در 87/02/18ساعت 15:13 توسط (یاسین) |

    امیـــــــــــد...

    اگر با دیدن رنگین کمان می ایستی و به زیبایی آن خیره می شوی ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر بارانی که بر سقف اتاقت میبارد به تو شهد آرامش می چشاند ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر با پیام غیرمنتظره ای خوشحال و شگفت زده می شوی ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر به طلوع و غروب آفتاب خورشید بنگری و بخندی ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر از درد و رنج دیگران ناراحت و پردرد می شوی ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر زیبایی رنگ های گل کوچکی را درک کنی ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر با سختی ها روبرو می شوی و می جنگی بدان که هنوز امیدواری !

    اگر آرامش بعد از طوفان دریا را دیده باشی ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر لبخند کودکی ، قلبت را شاد می کند ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر با نگاهی به گذشته لبخند بزنی ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر خوبی های دیگران را می بینی ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر لذت پرواز پروانه را درک کنی ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر به فکر آرامش هستی ، بدان که هنوز امیدواری !

    اگر به بهار فکر می کنی ، بدان که هنوز امیدواری !

    و بالاخره

    اگر کلمه امید هنوز مفهوم خود را نزد تو از دست نداده و به آن می اندیشی

    پس بدان:

    هنوز امیدواری و وجودت پر از زیبایی است و هرجا که بروی با خود نور و برکت میبری .

    نوشته شده در 87/01/25ساعت 17:2 توسط (یاسین) |

    پشه ی پارسا !!!


    حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی.
    حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی.
    حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

    پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
    یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید،
    به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.

    پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است.
    من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم.

    این محال بود و من به محال ایمان داشتم.

    سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها.
    دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
    دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.

    تنها خدا بود که به من نمی خندید.
    و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
    تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
    گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
    خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی.
    تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
    و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
    من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
    آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
    نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
    سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
    و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند.
    و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
    و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
    من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
    فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.

    و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم .
    نوشته شده در 86/11/25ساعت 14:37 توسط (یاسین) |

    گنجشک و خدا...

    روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
    فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد
    و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست
    فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
    با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست
    سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند
    خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
    گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
    .خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی

    اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت  .

    های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...


    منبع : kimiagareeshgh.blogfa.com

    نوشته شده در 86/11/22ساعت 15:50 توسط (یاسین) |

    مرا دریاب...


    چگونه می توانم با کوله بار سنگینی از گناه...

    که خستگی وسنگینی آن تاب و توان حرکت را از من گرفته است....

    بسوی تو آیم...

    آیا می توان با تمام عهد شکنی ها ...

    با تمام گوش نکردنها وگستاخی ها....

    با همه بازیگوشیها و شیطنتها.....

    باز بسوی تو آمد!...

    آیا روی آمدن هست!....

    بخدا مولا....

    روی آمدنم نیست.....

    اما...

    اما تو خود از دل عاشقم...

    از اشتیاق دیدارت....

    از بیقراری و التهاب درونم آگاهی....

    مرا دریاب.....

    ایستاده ام ...

    چون روی آمدنم نیست.....

    منتظرم .....

    منتظر لحظه ای که بیایی و دستهای لرزانم را بگیری......

    و آنگاه.....

    میدانم....

    میدانم که آغوش تو تنها پناه و گهواره آرامش بخش من خواهد بود....

    و من حتا برای لحظه ای خودم را از آغوش تو جدا نخواهم ساخت...

    بگذار همگان گستاخم بخوانند..

    بگذار بخاطر این حرفها بر من خرده بگیرند....

    اما... مگر دلداده و عاشق...

    غیر از آرزوی وصال ....

    آرزوی دیگری هم می تواند داشته باشد؟!

    تو خود گفته ای و همگان نیز می دانند...

    که تو نسبت بما......عاشقتری....

    و منتظرتر.....

    مرا دریاب.....

    دریاب که بی تو تنهایم...

    نوشته شده در 86/11/20ساعت 14:41 توسط (یاسین) |

    او نیامد...

    به راهه عشق تا سحر ماندم ژاله افشاندم او نیامد
    به امیدش با نوای دل نغمه ها خواندم او نیامد

    امیده دله من کجایی؟
    سحر شد چرا پس نیایی؟

    چرا نیایی که بی تو نالانم
    آتش عشقت زد شرر به جانم

    شب تابان مه رخشان تویی تو
    به گلزارم گل تنها تویی تو

    ز قلب بیمارم چه خواهی
    به چشم بی خوابم نگاهی

    ****************

    بار الها :
     سرزمین هایت را به آن حضرت آباد کن و بنده هایت را به آن حضرت زنده گردان...

    نوشته شده در 86/11/17ساعت 21:6 توسط (یاسین) |

    خسته ...


    دلم گرفته امشب در خلوت شبانه
    هواي گريه دارم در سوگ اين ترانه

    از درد خسته باشم تا كي صبور ياشم
    در آرزوي وصلت جان است و دل روانه

    بر عاشقان نظركن اي منتهاي خوبي
    از روي نازنينت دل را تو كن نشانه

    از چشم دل نوازت وز نور جان فزايت
    مدهوش و بي قرارم باقي همه بهانه

    در سينه شقايق عطرتو مي تراود
    در لوح جان عشاق نام تو جاودانه

    تا بگذري از اينجا اي واي بر دل ما
    چون خاك زير پايت برخيزم از ميانه

    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته شده در 86/11/16ساعت 14:54 توسط (یاسین) |

    سرزمین خدا!!!

    يك نفر دنبال خدا مي گشت

     شنيده بود كه خدا آن بالاست

     و عمري ديده بود كه دست ها رو به آسمان قد مي كشد.

    پس هر شب از پله هاي آسمان بالا مي رفت ابرها را كنار مي زد

     چادر شب آسمان را مي تكاند ماه را بو مي كرد و ستاره ها را زير و رو.

    او مي گفت:(( خدا حتما يك جايي همين جاهاست.))

    و دنبال تخت بزرگي مي گشت به نام عرش كه كسي بر آن تكيه زده باشد.

    او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسي.

     نه رد پايي روي ماه بود و نه نشانه اي لاي ستاره ها

    از آسمان دست كشيد از جست و جوي آن آبي بزرگ هم.

    آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد زمين پهناور بود و عميق.

    پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند.

    زمين را كند ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.

    خاك سرد بود و تاريك و نهايت آن جز يك سياهي بزرگ چيز ديگري نبود.

    نه پايين و نه بالا نه زمين و نه آسمان.

    خدا را پيدا نكرد اما هنوز كوه ها مانده بود در ياها و دشت ها هم 

    پس گشت و گشت و گشت . پشت كوه ها و قعر دريا را . وجب به وجب دشت را

    زير تك تك همه ريگ ها را

    لاي همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را . اما خبري نبود از خدا خبري نبود.

    نا اميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو .

    آن وقت نسيمي وزيدن گرفت

     شايد نسيم فرشته بود كه مي گفت خسته نباش كه خستگي مرگ است .

    هنوز مانده است وسيع ترين و زيبا ترين و عجيب ترين سرزمين هنوز مانده است

    سرزمين گمشده اي كه نشاني اش روي هيچ نقشه اي نيست.

    نسيم دور او گشت و گفت:((اين جا مانده است اين جا كه نامش تويي))

     و تازه او خودش را ديد سرزمين گمشده را ديد.

    نسيم دریچه كوچكي را گشود راه ورود تنها همين بود

    و او پا بردلش گذاشت و وارد شد

    خدا آنجا بود

    بر عرش تكيه زده بود و او تازه دانست عرشي كه در پي اش بود همين جاست

    سالها بعد وقتي كه او به چشم هاي خود برگشت خدا همه جا بود

    هم در آسمان و هم در زمين

    هم زير ريگ هاي دشت و هم پشت سنگ هاي كوه

    هم لاي ستاره ها و هم روي ماه. 

     آدرس مطلب : rapunzel65.blogf.com

    نوشته شده در 86/11/15ساعت 19:19 توسط (یاسین) |

    وای ازین غم جدایی...

    ای که بوی باران شکفته در هوایت

    یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

    شد خزان به پایت بهار باور من

    سایه بان مهرت نمانده بر سر من

    جز غمت ندارم به حال دل گواهی

    ای که نور چشمم در این شب سیاهی

    چشم من به راهت همیشه تا بیایی

    باغ من بهارم بهشت من کجایی؟

    جان من کجایی،کجایی

    که بی تو دل شکسته ام

    سر به زانوی غم نهاده ام ، به گوشه ای نشسته ام

    آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا

    مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا

    ای گل آشنا...

    بیقرارم بیا...

    وای از این غم جدایی
    وای از این غم جدایی
    *****************
    اللهم عجل لولیک الفرج
      
    نوشته شده در 86/11/15ساعت 15:6 توسط (یاسین) |

    انتظار...

    يكي از راه مي رسه اونكه با عشق آشناست
    براي تنهاييام هديه ی دست خداست


    انگار از جاده مياد بوي خوب دامنش
    دليل بودن من لحظه رسيدنش

     

    آشناي من بيا دل من تاب نداره
    چشم من از انتظار روز و شب خواب نداره

     


    باصداي نغمه هاش تو گوشم زنگ مي زنه
    حسرت بودن اون سينمو چنگ مي زنه

     

    چشم من به راه اون روز شب به جاده هاست
    وقتي از راه برسه بهترين وقت دعاست

     


    كي مياد اون روزي كه مهربون من بياد
    اونكه با اومدنش انتظارم سر بياد

     

    اونکه با اومدنش ...

    انتظارم سر بیاد!

    اللهم عجل لولیک الفرج

    نوشته شده در 86/11/07ساعت 17:0 توسط (یاسین) |

    برای پاییز!!!

    نمي گم دلم گرفته !!!

    چون با داشتن خدايي كه ميدونم صدامو مي شنوه و از حالم خبر داره دلم هيچ وقت نمي گيره...

    پس تو هم نگو...

     

    نمي گم غمگينم !!!

    چون خداي بخشنده گفته هر كي بگه پروردگارمن خداس و رو حرفش بمونه،ترسي بر اون نيست و غمگين نمي شه...

    پس تو هم نگو...

     

    نميگم دلم تنگ شده !!!

    چون دل حرم خداس و جايي كه خدا تو اون باشه هيچ وقت تنگ نمي شه...

    پس تو هم نگو...

     

    نمي گم خسته شدم !!!

    چون به خداي عزيز توكل كردم و خدا روهم حفظ كردن آسمونا و زمين خسته نمي كنه چه برسه به منه كوچيك...

    پس تو هم نگو...

     

    نمي گم بُريدم !!!

    چون پا تو راهي گذاشتم كه رسول مهربون خدا اون راه رو رفته و هرگز نبريده...

    پس تو هم نگو...

     

    نمي گم نا اميدم !!!

    چون خدا ي مهربونم گفته هرگز از رحمت من نا اميد نشيد...

    پس تو هم نگو...

     

    نمي خوام خيلي چيزا رو بگم چون ...

     

    ولي مي خوام  يه چيزي رو بگم :

     

    يارب مددي كن كه به ســــامان برسيم

    چون مزرعه اي تشنه به باران برسيم

    يا مــن برســم به يــار يا يــــار به من

    يا هر دو به ديــدار تـو جـانـان برسيم

    نوشته شده در 86/11/03ساعت 17:54 توسط (یاسین) |

    ازمن مگریز!!!

    *  *  *  *  *  *  *  *  *  *  *  * 

    برای همه اونایی که دوست دارن عاشق باشن :

    خدا تو سینه ی هیچ کسی دو تا قلب نگذاشته(قرآن کریم) و اون یه قلبی هم که گذاشته شاید برای اینه که جای خودش باشه تو سینه بنده هاش...

    اگه یه وقت احساس دلتنگی می کنیم برای اینه که جای خدا تو قلبمون تنگ شده ، ولی بعد از این که با خدای خودمون راز و نیاز میکنیم  و خاضعانه به درگاهش برمی گردیم ،می بینیم دلمون دوباره باز می شه  و می تونیم نفس بکشیم ،این یعنی خدا دوباره به دلمون برگشته و منت رو سرمون گذاشته...

    پس به قول یکی از امام های عزیزمون : دل حرم خداست،در حرم خدا غیر خدا را منشان.

    *    *   *    *    *    *    *    *    *    *    *    *    *    *    *    *    *    *    *   *

    حدیث قدسی :

    بنده ی من ، همه تو را برای خودشان می خواهند ولی من تو را برای خودت میخواهم ،پس از من مگریز...

    نوشته شده در 86/10/25ساعت 18:45 توسط (یاسین) |
    درباره وبلاگ

    سلام
    من نه عمری پشت شیشه چون عروسک بوده ام،
    نه که خفته بین پنبه ها و پولک بوده ه ام،
    من اگر سردار عشقم یا که پاک باخته ام،
    سر نوشتم رو با دستای خودم ساخته ام،
    قصه ها گذشته بر من تا بدونم کیستم،
    سر گذشتم هرچه بوده من پشیمون نیستم،
    گاهی سرشار از حقیقت ، گاهي مغلوب گناه،
    بنده اي هستم بعد از خدا بي سر پناه...

    پیوند وبلاگ
    ***فضايل صلوات...***
    ***درباره ي پيامبر اكرم(ص)...***
    مجموعه اشعار مذهبي...
    ***آلبوم تصاوير معنوي...***
    دريافت ايميل منادي...
    سري به سايت شميم نت...
    همه چیزستان ...
    ***يه مرد آسموني...***
    ***پسرک خوشخنده...***
    ***یه وبلاگ جالب...***
    ***چهار قل..***
    ***دریای سرخ...***
    ***زندگی زیر سایه ی تو...***
    ***یا زهرا سلام الله علیک...***
    ***الهی به امید تو...***
    ***ستاره ی عشق...***
    ***خدای مهربون...***
    ***یاد خدا...***
    مرکز بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران مرکز...
    *** باران عشق... ***
    *** خدایا دوستت دارم... ***
    *** شاخه گلی برای شهید ***
    *** blogfa ***
    *** نسیم صبا ***
    آپلود عکس
    *** my email ***
    *** جوانان منتظر مهدی ***
    ***گروه فرهنگی بسیج دانشجویی دانشکده مدیریت(ساختمان سزاوار)***
    ***دو کلوم حرف حساب...***
    *** ياس سبز ***
    *** به يقين يوسف ما آمدني است ***
    ***ويژگي هاي حضرت صاحب الزمان عليه السلام***
    ***درد دل***
    ***دانلود كتاب***
    *** نجوم و كامپيوتر ***
    *گلچين انديشه هاي الهي*
    ***حتما به این سایت سر بزنید ...***
    *** گل نرگس ***
    *** اهل بيت ***
    *** SMS رايگان ***
    ***مهدویت/صهیونیسم/یهود***
    ***تنها و منتظر***
    ***همه چیز در مورد ثواب الاعمال***
    ***نجوا***
    ***زندگی ...توکل به خدا***
    ***دفتر امور فرهنگی آبفا ***
    ***MERSAD***
    ***نجوای نا گفته***
    ***هادی و هدی***
    ***شمین***
    ***مرکز تحقیقات نانو فناوری شهید چمران***
    ***اولین نمایشگاه تولیدات ملی فناوری نانو***
    *** زندگی زیباست ***
    ***حکایات حکیمانه***
    محسن طباطبائی
    گروه طراحان تمپفا
    نوشته های محمد جواد عبدی
    قالب وبلاگ
    امکانات