یا ارحم الراحمین هر روز از خواب پا ميشد و بعد از يك صبحانه مختصر راهي جامعه ميشد گاهي بانك گاهي ادارات گاهي بنگاه گاهي فروشگاه. او در اين فروشگاهها و اداره ها و بنگاهها گم شده بود او هر بار ذره اي از خودش را در آنجا ها جا ميگذاشت او داشت تمام ميشد او حس ميكرد كه دارد تمام ميشود چون چند بار جانش به گلو رسيده بود اوچندين بار تنها شده بود او دلش براي خودش تنگ شده بود دوست داشت گريه كند بغضي كهنه مدتها بود كه در گلويش جا خوش كرده بود كه ناگهان سرش را بالا گرفت دلش براي آسمان هم تنگ شده بود براي آبي آسمان روز براي ستاره هاي آسمان شب چند لحظه به آسمان خيره شد مرغ نگاهش به انتهاي آسمان كه رسيد ترسيد دلش ريخت بغش شكست اشكش جاري شد آخر خدا در انتهاي آسمان چشم به راهش بود خود را يه خاك انداخت يعني به آغوش خدا يك دل سير گريه كرد از كساني كه آرازش داده بودند شكايت كرد از زخم زبانهايي كه شنيده بود از نامرديهايي كه ديده بود از همه چيز خيلي گريه كرد آنقدر كه آرام شد وضويي گرفت نمازي خواند قرآن را باز كرد:
" نمي داني كه پادشاهي آسمانها و زمين از آن خداست و شما را به جز خدا يار ور ياوري نخواهد بود؟ (بقره-107)"
سلام من نه عمری پشت شیشه چون عروسک بوده ام، نه که خفته بین پنبه ها و پولک بوده ه ام، من اگر سردار عشقم یا که پاک باخته ام، سر نوشتم رو با دستای خودم ساخته ام، قصه ها گذشته بر من تا بدونم کیستم، سر گذشتم هرچه بوده من پشیمون نیستم، گاهی سرشار از حقیقت ، گاهي مغلوب گناه، بنده اي هستم بعد از خدا بي سر پناه...