چگونه می توانم با کوله بار سنگینی از گناه...
که خستگی وسنگینی آن تاب و توان حرکت را از من گرفته است....
بسوی تو آیم...
آیا می توان با تمام عهد شکنی ها ...
با تمام گوش نکردنها وگستاخی ها....
با همه بازیگوشیها و شیطنتها.....
باز بسوی تو آمد!...
آیا روی آمدن هست!....
بخدا مولا....
روی آمدنم نیست.....
اما...
اما تو خود از دل عاشقم...
از اشتیاق دیدارت....
از بیقراری و التهاب درونم آگاهی....
مرا دریاب.....
ایستاده ام ...
چون روی آمدنم نیست.....
منتظرم .....
منتظر لحظه ای که بیایی و دستهای لرزانم را بگیری......
و آنگاه.....
میدانم....
میدانم که آغوش تو تنها پناه و گهواره آرامش بخش من خواهد بود....
و من حتا برای لحظه ای خودم را از آغوش تو جدا نخواهم ساخت...
بگذار همگان گستاخم بخوانند..
بگذار بخاطر این حرفها بر من خرده بگیرند....
اما... مگر دلداده و عاشق...
غیر از آرزوی وصال ....
آرزوی دیگری هم می تواند داشته باشد؟!
تو خود گفته ای و همگان نیز می دانند...
که تو نسبت بما......عاشقتری....
و منتظرتر.....
مرا دریاب.....
دریاب که بی تو تنهایم...