تبليغاتX
"دل های آسمونی ، چشمای بارونی" - به دنبال حقیقت ...

"دل های آسمونی ، چشمای بارونی"

"یاز هرا"

             
روزي غرق در فكر خود را در دياري يافتم دوردست و غريب
ديدم كامل مردي در كنار من است ....

با نگاهي مهربان
به نرمي از من پرسيد:" چرا اينطور گرفته اي؟"
گفتم:
فكرم پريشان است.
گفت:"شايد از من كمكي ساخته باشد."
گفتم:
به دنبال حقيقت ميگردم.
گفت:
"در خود فرو رو كليدش را در قلبت ميابي."
چگونه؟
"خيال هايت را كنار بگذار
و
نيتت ر ا خالص كن
آن وقت حقيقت در قلبت ميتابد."
پرسيدم:
از كجا بدانم حقيقت است كه ميتابد؟
پاسخ داد:
"در اين مرحله
اوليا وپيامبران را همه بر حق ميبيني
و تفاوت بين اديان نميگذاري
يعني به مرحله خود شناسي گام نهاده اي."
مرحله ي خود شناسي؟
"در اين مرحله ميداني كه
از كجا امده اي
چرا به اين دنيا آمده اي
در اينجا چه بايد بكني
وبعد به كجا ميروي."
گفتم:
نميدانم در اينجا چه بايد بكنم؟
گفت:
به وظايفمان عمل كنيم
به ديگران خير برسانيم
و بكوشيم انسان واقعي باشيم."
انسان واقعي؟
"بله, كسي كه
به راستي دلسوز, نيك خو و نيك خواه باشد
از شادي ديگران شاد شود
و از غمشان غمگين
و در پي ياري به ديگران باشد."
چگونه؟
با ديگران همان باش
كه ميخواهي با تو باشند

و هر چه بر خود نمي پسندي
بر ديگران مپسند."
گفتم:
گفتنش اسان است...

او ادامه داد:
"...اما به كار بستنش دشوار."
گفتم:
نشيب و فراز زندگي
گاهي عرصه را بر من تنگ مي كند
و مطمئن نيستم که روزي به سعادت
واقعي برسم
گفت:
"در راه حقيقت
سعادت واقعي
بازگشت به سرمنزل ازلي است"
سر منزل ازلي؟
بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم
اما داناتر و مهربان تر."
فكري كردم و پرسيدم
اين همه را از كجا ميدانيد؟
لبخندي زد و گفت:
"عمرهايي تحقيق و تجربه"


....ممنونم
حالم خيلي بهتر شد
اما شايد باز سئولاتي داشته داشته باشم
مي شود دوباره شمارا ديد؟
با لبخندي مهربان
دستي بر شانه ام گذاشت و گفت:
"هر وقت كه بخواهي!!!
من هميشه هستم"



منبع : http://www.stabfa.coo.ir

+نوشته شده در 87/03/29ساعت16:36توسط (یاسین) | |